دلهره...
سلام به یگانه پسر عزیزم، ابوالفضل جون
دوشنبه9 خرداد90 با بابات رفتیم جواب آزمایشگاه و گرفتیم. وقتی دیدم میزان باکتری توی ادرارم و نوشته زیاد، خیلی خیلی غصه دار شدم
. از اونجا، بابات من و رسوند خونه ی مامانی اینا و خودش رفت سرکار. با خاله منا رفتیم کلی توی اینترنت گشتیم
و چیزی جز دلهره و ترس و نگرانی نصیبم نشد. تازه میزان پلاکتهای خونم هم از حد نرمال کمی کمتر بود
و این مزید شد بر دلهره ی بیشتر
. دکتر وقت نگرفته بودم و ترجیح دادم قبل از ورود دکتر برم مطب و اونجا بشینم تا موفق بشم دکتر و ببینم. با خاله منا رفتیم. ساعت 4مطب بودم و نفر14 شدم. دکتر ساعتهای5:05 دقیقه اومد. حدود ساعتهای 6 بود که نوبتم شد. البته با پارتی بازیه خانوم منشی
که دیگه تقریبا باهام رفیق شده. تنها رفتم داخل. به دکتر گفتم که امروز با کوله باری از غصه اومدم
. دکترم هم طبق روال همیشه با خونسردی جواب آزمایشو مطالعه کرد
، بعد هم گفت هیچ مشکلی نیست و با آنتی بیوتیک ضعیف میشه این عفونت و از بین برد. میزان پلاکتها هم خیلی مسئله ی جدی ای نیست و با خوردن اسید فولیک و فی فول حل میشه. وزنم و گرفت از 61 قبل از بارداری، شدم70 کیلو. فشارو قند هم خوب بود. ضربان خوشگل قلبت هم شنیدم
و به خاله منا هم سفارش کرده بودم پشت در اتاق طوری دقیق باشه که بتونه بشنوه... بالاخره خانوم دکتر بهم سونو داد. از اونجائیکه سونوگرافی های خوبی که سراغ داشتم همه یا نوبت صبح بودن یا باید از ساعت3 وقت می گرفتم رفتم یه سونوگرافیه جدید. با اینکه می شد خاله منا هم بیاد تو( برخلاف سونو های قبلی) ولی دکترش خوش اخلاق نبود
و هیچ توضیحی به این مادر و خاله ی منتظر نداد، که سرت کجاست یا چشمات کوشن یا ... ما هم آویزانتر از همیشه برگشتیم و تنها دل خوشیه این مامان منتظر وزنت بود که قربونت برم شدی1334 گرم
. تازه گفت که سرت بالاست و پاهات پایینن که اگه اینطور بمونه باید حتما سزارین بشی
... یه عکس بسیار ناواضح هم ضمیمه ی این سونو شد...
شب و خونه ی مامانی اینا موندم و ظهر امروز بابایی اومدم دنبالم. فکر کنم دلش خیلی برام تنگ شده بود
... مامانی دارم پف می کنم
. کمی حرکاتم کند شدن
. مامانت عادت داشته همیشه فرز باشه و الان داره می شه کپل. یه کپل بامزه
. پاهام سنگین می شن و دستام به راحتی باز و بسته نمی شن... برای 23 این ماه وقت گرفتم که نفر اولم و خیلی خوشحالم که یه بار هم شده، نفر اولم
.
راستی 5 شنبه مامانی اینا می خوان برن خواستگاری برای دایی حسنت. حالا نمی دونم بنده این توانایی و دارم که تا تهران ایشان و همراهی کنم یا نه
؟ ولی خیلی دلم می خواد برم
...


دلهره...
