ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

دلهره...

1390/3/10 22:05
نویسنده : ندا
276 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به یگانه پسر عزیزم، ابوالفضل جونشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

دوشنبه9 خرداد90 با بابات رفتیم جواب آزمایشگاه و گرفتیم. وقتی دیدم میزان باکتری توی ادرارم و نوشته زیاد، خیلی خیلی غصه دار شدم. از اونجا، بابات من و رسوند خونه ی مامانی اینا و خودش رفت سرکار. با خاله منا رفتیم کلی توی اینترنت گشتیم و چیزی جز دلهره و ترس و نگرانی نصیبم نشد. تازه میزان پلاکتهای خونم هم از حد نرمال کمی کمتر بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے و این مزید شد بر دلهره ی بیشترشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. دکتر وقت نگرفته بودم و ترجیح دادم قبل از ورود دکتر برم مطب و اونجا  بشینم تا موفق بشم دکتر و ببینم. با خاله منا رفتیم. ساعت 4مطب بودم و نفر14 شدم. دکتر ساعتهای5:05 دقیقه اومد. حدود ساعتهای 6 بود که نوبتم شد. البته با پارتی بازیه خانوم منشی که دیگه تقریبا باهام رفیق شده. تنها رفتم داخل. به دکتر گفتم که امروز با کوله باری از غصه اومدمشِکـْـلـَکْ
 هآے خآنومے. دکترم هم طبق روال همیشه با خونسردی جواب آزمایشو مطالعه کردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے ، بعد هم گفت هیچ مشکلی نیست و با آنتی بیوتیک ضعیف میشه این عفونت و از بین برد. میزان پلاکتها هم خیلی مسئله ی جدی ای نیست و با خوردن اسید فولیک و فی فول حل میشه. وزنم و گرفت از 61 قبل از بارداری، شدم70 کیلو. فشارو قند هم خوب بود. ضربان خوشگل قلبت هم شنیدم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےو به خاله منا هم سفارش کرده بودم پشت در اتاق طوری دقیق باشه که بتونه بشنوه... بالاخره خانوم دکتر بهم سونو داد. از اونجائیکه سونوگرافی های خوبی که سراغ داشتم همه یا نوبت صبح بودن یا باید از ساعت3 وقت می گرفتم رفتم یه سونوگرافیه جدید. با اینکه می شد خاله منا هم بیاد تو( برخلاف سونو های قبلی) ولی دکترش خوش اخلاق نبودشِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے و هیچ توضیحی به این مادر و خاله ی منتظر نداد، که سرت کجاست یا چشمات کوشن یا ... ما هم آویزانتر از همیشه برگشتیم و تنها دل خوشیه این مامان منتظر وزنت بود که قربونت برم شدی1334 گرم. تازه گفت که سرت بالاست و پاهات پایینن که اگه اینطور بمونه باید حتما سزارین بشیشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے... یه عکس بسیار ناواضح هم ضمیمه ی این سونو شد... 

شب و خونه ی مامانی اینا موندم و ظهر امروز بابایی اومدم دنبالم. فکر کنم دلش خیلی برام تنگ شده بود... مامانی دارم پف می کنمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. کمی حرکاتم کند شدنHappy Dance. مامانت عادت داشته همیشه فرز باشه و الان داره می شه کپل. یه کپل بامزهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. پاهام سنگین می شن و دستام به راحتی باز و بسته نمی شن...  برای 23 این ماه وقت گرفتم که نفر اولم و خیلی خوشحالم که یه بار هم شده، نفر اولمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے .

راستی 5 شنبه مامانی اینا می خوان برن خواستگاری برای دایی حسنت. حالا نمی دونم بنده این توانایی و دارم که تا تهران ایشان و همراهی کنم یا نه؟ ولی خیلی دلم می خواد برم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

مامان حسین
10 خرداد 90 18:13
سلام خانومی
وای از این دوران حاملگی که با هر اتفاق
کوچیکی ادم حس میکنه الانه که بچه از دستش بره.


سلام
واقعا همین احساس هستش
مامان فرشته
10 خرداد 90 18:27
سلام ندا جونم خوبی گلم؟
الهی شکر که مشکل خاصی نیست و با دارو رفع می شه
ندا جونم بچه حالا تا ماه آخر چند بار می چرخه نمی شه گفت که پاهاش پایین می مونه
الهی به حق فاطمه زهرا به سلامتی و دل خوش وضع حمل کنی
یه چیز دیگه هفته دیگه یهویی خیلی سنگین می شی من که اینجوری شدم
مواظب خودت باش
بوسسسسسس


سلام، ممنونم از دلداریت
برطبق این سونوگرافی الان 29 هفته و 3 روزمه
خاله مریم
10 خرداد 90 18:56
سلام به مامان ابوالفضل جونم یعنی خواهر گلم که داره مامان می شه...
خوبی ندای نانازم؟
خیلی خوشحالم که خوشحالی...انشالله که ابوالفضل جون صحیح و سالم و سلامت میاد به دنیا
خیلی قشنگ نوشتی هااااااااااااا وافعا داری کپل می شی
امروز که از دانشگاه برگشتم فکر کردم خونمونی ولی مثل اینکه واقعا دل همسرت خیلی خیلی برات تنگ شده
مراقب خودباش
به خدا دوستت دارم
خدانگهداررررررررررررررر


فدای خواهر عزیزم
مامان ماهان
11 خرداد 90 13:20
عزیزَُشط ئ ذئردذروذ لیئ ربزرزبزذ یطز
گلم نوشته بالایی رو ماهانی برای ابوالفضل جون نوشته قربون این نی نی ناز


دست ماهان درد نکنه عزیز منه
خاله مریم
11 خرداد 90 16:58
سلام آخجونمی سه روز دیگه 8ماهت تموم میشه
دوستت دارم
خاله مریم


سلام، خاله مریم، نه 7 ماهم تموم میشه میرم توی 8 ماهگی
مامان جون
11 خرداد 90 19:39
سلام ندا جون
هی الکی اینقدر به خودت استرس نده
البته خودم هم اینطوری بودم
خیلی راحت بدنیا میاد از این روزهای راحتی لذت ببر


سلام، چشم، همه می گن
مامان یگانه زهرا
11 خرداد 90 20:03
مامان گل ابولفضل ممنون که برای یگانه زهرا نظر گذاشته بودی عزیزم .
ایشالا که پسر گلت مثل صاحب اسمش ماهرو باشه ....
منتظر عکسای ابولفضل گل هستیم


سلام، ایشاالله
نازنین نرگس نفس مامان
12 خرداد 90 1:34
سلام به مامان پسمل گل ابوالفضل خدا رو شکر که چیز خاصی نبود خواهشا مثبت نگر باش که استرست رو به پسملی انتقال ندی نداجون


سلام، چشم سعی می کنم
مامان تربچه
13 خرداد 90 11:56
سلام ندا جون
خوبی؟
عزیزم با هرچیزی نباید استرس داشته باشی
واسه ی زایمان طبیعی هم از الان زوده که بچه بچرخه, واسه خیلی ها من شنیدم حتی هفته ی آخر میچرخه!
پس نگران نباش


سلام چشم مامانی
خاله منا جونش
13 خرداد 90 19:32
ســـــــــــــــــــــــــــلام به مامان ندای تپلو با آبوالفضل کوچولوی یک و سیصد گرمی جیگر
وای ندا واقعاً چه روزی بود یک روز خاطره انگیز، روز انتظار
چقدر استرس داشتی ولی خدا رو شکر خانوم دکتر طبیعی برخورد کرد و بهت یه سری دارو داد یادش بخیر در کل روز خوبی بود از اتاق انتظار دکتر گرفته تا داروخانه
ندای مهربونم عزیز دلم واقعاً هم همین طوره که می گی خیلی سنگین شدی ایشاالله که نتیجه بخش باشه...
خدا می دونه که چقدر دوست دارم ابوالفضل جیگر طلا رو بغلش کنم و بغلش کنم و بغلش کنم


مرسی خاله ی مهربونم
سودابه
13 خرداد 90 22:21
سلام ندا جون ممنون که به ما سر میزنی راستی محمد متین سلام ویژه به خاله شیرین میرسونه
سودي
16 خرداد 90 19:09
ندا جون نگران نباش عزيزم اين نگراني ها زود گذره و وقتي که ابوالفضل رو بغل بگيري همه رو فراموش مي کني من تو کلوپ مامان هاي دي ماه 89 تو ني ني سايت عضو هستم مي تونيم انلاين با هم باشيم و اگه بتونم تا اخر بارداري کمکت باشم دوست داشتي بيا با هم باشيم


سلام خوشحال می شم ولی نمی دونم چطور میشه راهنماییم کن
مامان محمدجوادگل
17 خرداد 90 15:28
سلام مامان ابوالفضل
اميدوارم هميشه سالم و سلامت باشي و پسر گلت به سلامتي به دنيا بياد


سلام، مرسی مامانی